درد

« به نا م آرام بخش قلبها »

دردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته‌ی سخن " درآوررم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم

دردهای من نگفتنی است
-
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
دردمی‌کند
-
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های توبه‌توی آن
جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین‌پور – بخشی از دردواره(1)، کتاب آیینه‌های ناگهان

 

رمز پرواز : هرگاه از اشک کودکی متلاطم نشدید، در بزرگی خود شک کنید

                                        

/ 4 نظر / 51 بازدید
...

یک کمپانی معروف برای کسب درآمد اینترنتی: http://tiny.cc/Az7ez

سپیدار

سلام بسیار زیبا بود وبلاگ زیبایی هم داری امیدوارم همیشه موفق باشی[گل][گل][گل]

سپیدار

سلام بسیار زیبا بود وبلاگ زیبایی هم داری امیدوارم همیشه موفق باشی[گل][گل][گل]