بازم تنهایی

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم

                         خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

 

 

خیلی خسته ام

این هفته آنقدر فکرم مشغول بود که

دیگه نمی تونم تمرکز بگیرم و

اگر بخوام بنویسم  قطعاً بی محتوا می شه

 

نمی دونم چرا این طوری شدم

دلم می خواست یکی کمکم می کرد

افکار جورواجور  و فشارهای روحی

محاصره ام کردند

خسته ام

دلم می خواد چشمامو ببندم و زمانی باز کنم

که خیلی چیز ها عوض شده یا تمام شده باشد

همه به کار خودشون مشغولند

نه سراغم را می گیرند نه براشون مهمه که چی شده

من تنهام

تنهای تنها

 . . .

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید