بر بال های پرنده آبی






ریحانه


اول خط
خاطره ها
کبوتر نامه بر
اضافه به علاقمندی ها


نویسنده
ریحانه



پرنیانی مثل شعر
حرف اول
جانانه
پرنده آبی تنها
دوبیتی
دل تنگ
میخونه عشق
مشکل گشا
بهونه ها
غم دوبیتی
تو مهربونی
قصه ادامه داره
چشم عسلی
پرواز با تولد
سلام خدا
خاطره یک روز خوب


بر بال های دوست
دیوونه
گلادیاتور
شیعه مذهب برتر
منتظران
بچه های آسمان
استقلال همیشه قهرمانه
بهونه ها
سیب خوشبو
هجوم وحشی پاییز
خاکریز
صراط منیر
هم صدا با فرشته ها
اسپنتمان
محمد مهدی
نوشته های علی شیروی
مرجع
آخرین عشق
شب های سرد و ساکت
طلبه
پیامبر اعظم
سوال های منتظر جواب
review
از صفرتااینترنت
انجمن علمی فیزیک
رهگذر
متمتیکا و میپل
قطع و وصل یعنی خوف و رجا
مهربون ترین خدا


هوپا
سامی یوسف
دلنواز
انجمن فیزیک ایران
ویکی پدیا
فرهنگسرا
وبلاگ های فارسي
پرشين وبلاگ
قالب های وبلاگ
تفريحات اينترنتی
تالارهای گفتگو
قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی

لينکستان وبلاگهای ايرانی
ليست وبلاگهای به روز شده

لوگوی پرنده آبی

بر بال های پرنده آبی



جـشن های ملـــی

نوروز
اولین روز بهار
جشن زایش آشو زرتشت
در6فروردین
سیزده بدر
در13فروردین
فروردینگان
در 19فروردین
اردیبهشتگان
در3اردیبهشت زرتشتی و2اردیبهشت کنونی
خردادگان
در 6خرداد زرتشتی و 4 خرداد کنونی
تیرگان
در13تیر زرتشتی و 10 تیر کنونی
امردادگان
در7 امرداد زرتشتی و 3 امرداد کنونی
شهریورگان
در4شهریور زرتشتی و 30 امرداد کنونی
مهرگان
در16مهر زرتشتی و 10 مهر کنونی
دیگان
در1دی زرتشتی و 25 آذر کنونی
شب یلدا
شب تولد خورشید
جشن سده
در50روزمانده به نوروز
بهمنگان
در2بهمن زرتشتی و 26 دی کنونی
سپندارمذگان
در5 اسفندزرتشتی و29 بهمن کنونی




آمار و خروجی
  RSS 2.0  


پشتیبان
وبلاگ فارسی

   

برگریزان می رود . . .

 

 

« به نام آرام بخش قلبها »

 

 

 

برگریزان خزان  را هجوم سپیدی خواهد پوشاند و انتظار نوازش مهربان خورشید خواهد تپید

 

 

 

او چشم به آسمان، از دانه های رقصان بوسه خواهد گرفت

 

وباز هم خاطره ی  بوسیدن تو بارنی اش  می کند

 

تو به جای چتر،از سپیدی ها گلوله خواهی ساخت    

 

به سویش پرتاب کرده می خندی ، بی آنکه بارانی شدنش را ببینی

 

 

 

« تو » ایمان داری  که می توانی با هر چه  به سوی « او » پرتاب کردی خنده را بر لبانت نشانی

 

 

 

او لبریز شوق ، برگ ها  را از سر راه  تو بر قلبش می نهاد

 

و گرم می شد از شعله رنگ آمیزی آتشین خزان

 

                                                              تو در بام سرمستی ، پا بر رنگین کمان می نهادی

 

 و با هر خرد شدنی لذت می بردی از موسیقی رنگ ها : خش خش

 

 

 

« تو »  باورت شده که برای لذت بردن از موسیقی وجود « او » می توانی زیر پایت خردش کنی .

 

 

 

 . . .  با تو می خندد . . . بی تو می گرید . . . از تو می خواند . . . بی تو می میرد  . . .

 

. . . با تو می آید . . . با تو می آید . . .  با تو می آید . . .

 

. . . با تو می آید . . . با تو می آید. . .

 

. . . با تو می آید . . .

 

 

اما « تو »  به یاد بیاور برگهایی را که خشک و بی جان می پنداریشان ، آن زمان که باران خورده می شوند و دیگر حتی اگر بخواهی زیر پا خردشان کنی آوایی ندارند .

 

تنها به آمدن برف نیندیش ! هرچند برگها برای آمدن برف و دیدن لبخند تو لحظه شماری می کنند

 

 

                       

 

 

رمز پرواز : هر آن کس گوشه گزیند ، در آسایش ماند

 

                                                              امام علی علیه السلام

 

                                                      


به قلم ریحانه لحظه پرواز ٤:٤٦ ‎ب.ظ در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥

یک روز زندگی

           

« به نام آرام بخش قلبها »

 

دو روز مانده بود به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روززهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را بهم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت :   « عزیزم اما یک روز دیگر را هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لا اقل این یک روز را « زندگی کن »

لا به لای هق هقش گفت :اما با یک روز ، با یک روز چه کار می توان کرد !؟

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گوئی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید »

و آنگاه سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن. »

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد .

قدری ایستاد . . . بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آ« وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد . می تواند . . .  او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی مالک نشد ، مقامی بدست نیاورد ، اما . . . اما در همان روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنانکه دوستش نداشتند ، از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

     « امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود » 

                                 Image hosted by allyoucanupload.com

 

رمز پرواز : برای آنکه خوب زندگی کنی ، باید خودت را بالای زندگی نگاه

                داری ، پس بیاموز که همیشه بالا روی و پایین را نگاه کنی .

                                                                                               نیچه

                           


به قلم ریحانه لحظه پرواز ۸:۳٧ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥